تبلیغات
نور معرفت - حکایت:
شنبه 1391/06/11

حکایت:

   نوشته شده توسط: جواد نیکرو    

حدس و گمان:

زنی شایعه ای را درباره ی همسایه اش مدام تکرار کرد.در عرض چند روز ، همه ی محل داستان را فهمیدند. شخصی که داستان در باره ی او بود،عمیقا آزرده ودلخور شد.بعدا، زنی که آن شایعه را پخش کرده بود متوجه شد که کاملا اشتباه می کرده. او ناراحت شد و نزد خردمندی پیر رفت و پرسید,برای جبران اشتباهش چه می تواند بکند.

پیرخرد مند گفت:«به فروشگاهی برو و مرغی بخروآن را بکش .سر راه که می آیی پرهایش را بکن و یکی یکی در راه بریز»زن اگر جه تعجب کرد،آنچه را به او گفته بودند انجام داد. روز بعد مرد خردمند گفت:«برو و همه ی پرهایی که دیروز ریخته بودی جمع کن و برای من بیاور.» زن در همان مسی راه افتاد ، اما با نا امیدی دید که باد همه ی پرها را با خود برده.پس از ساعت ها جستجو ، با تنها سه پر در دست بازگشت .

خردمند پیر گفت:«می بینی؟انداختن آنها آسان است اما باز گرداندن آن غیر ممکن است،شایعه نیز چنین است.پراکندنش کاری ندارد اما به محض اینکه چنین کردی دیگر هرگز نمی توانی کاملا آن را جبران کنی.

آیین زندگی اخلاق کاربردی مولف:احمد حسین شریف،ص152

 


azarzamani
شنبه 1391/06/11 20:33
درس بیسار آ موزنده ای بود وچقدر آن پیر خردمند زیبا گفت آقا جواد دست شما درد نکنه پاینده باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.