تبلیغات
نور معرفت - حکایت:
چهارشنبه 1391/07/12

حکایت:

   نوشته شده توسط: جواد نیکرو    

 تشرف یک مغازه دار

دو نفر مغازه دار عهده دار زندگی خانواده ی سیدی می شوند،یکی از آن دو برای تشرف به محضر امام زمان ذکر سفارش شده شیخ را شروع می کند پیش از شب چهلم

،یکی از فرزندان خانواده سید نزد او می آید و یک قالب صابون می خواهد.مغازه دار می گوید:مادرت هم فقط ما را شناخته،فلانی هم هست –اشاره به مغازه دار دیگر- می توانید از او بگیرید!

این شخص می گویید: شب که خوابیدم،ناگهان متوجه شدم که از داخل حیاط مرا صدا می زنند،بیرون آمدم کسی را ندیدم،مجددا خوابیدم،باز مرا به اسم صدا کردند...تا سه بار، دفعه ی سوم،در منزل را باز کردم ،دیدم سیدی روی خود را پوشانده است و می گوید:

«ما می توانیم بچه هایمان را اداره کنیم، ولی می خواهیم شما به جایی برسید.»


9 دی
جمعه 1391/07/14 23:36
سلام.خسته نباشید.با پست (گرانی و یقه روحانیت را گرفتن)در خدمتم.{بهم سر بزن}
پاسخ جواد نیکرو : باشه ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.